کسب مدال نقره توسط نثار احمد + عکس

در ادامه رقابت های تکواندوی شانزدهمین دوره بازی های آسیایی امروز پنجشنبه نثار احمد بهاوی تکواندو کار کشورمان موفق به کسب مدال نقره این دور از مسابقات شد.

وی با شکست تکواندوی کاری از ایران به مصاف نبیل حسن از کشور اردن رفت که با شکست مقابل وی، مدال نقره را بر گردن اویخت.

در ادامه این رقابت ها فردا جمعه جواد لکزایی به مصاف حریفان خود می رود.

شانزدهمین دوره مسابقات آسیایی در شهر گوانجو کشور چین در حال برگزاری است که این مدال نقره تا کنون تنها مدال کسب شده از سوی تکواندو کاران کشور است.

http://files.afghanpaper.com/pics/201011/201011181246082492.jpg

از چپ به راست: نثار احمد بهاوی از افغانستان مدال نقره، نبیل حسن از اردن مدال طلا و ژائولین از چین مدال برنز

 

http://files.afghanpaper.com/pics/201011/201011181246083069.jpg

تنها خواهشی که دارم (شعر): واصف باختری

تنها خواهشی که دارم (شعر): واصف باختری  
 

گذری کوتاه برزندگی استاد باختری :  وی در سال ۱۳۲۱ هجری خورشیدی زاده شده است. او تحصیلاتش را در رشتهٔ ادبیات در افغانستان و امریکا به پایان رسانیده و مدتی را به عنوان مدیر مسئول مجلهٔ ژوندون به فعالیت پرداخت و مدتی را نیز به‌عنوان رئیس اتحادیهٔ نویسندگان افغانستان در کابل مشغول کار بوده است.

وآصف باختری، از نخستین شاعرانیست که دستورالعمل‌ های نیما را در عرصه شعر بصورت درست به کار بست. شعر بیشتری از شاعران جوان از شعر وی تأثیرپذیر است و وی را به عنوان استاد یاد می‌کنند و ناگفته نباید گذشت که برخی از شاعران نام آور شعر امروز افغانستان در پرتو مشورت‌های استاد باختری به کمال رسیده اند. برعلاوه عرصه شعر، استاد وآصف باختری در عرصه‌های دیگری چون ترجمه ،نقد و نظریه پردازی دست بالا دارد.

استاد وآصف باختری در خشونت بارترین سالها دیارش را ترک نگفت و در همانجا ماند، اما بالاخره در سال ۱۳۷۵ رحل اقامت برکند و راهی غربت سرای پاکستان شد. او سالی چند در پاکستان بسر برد و اکنون در شهر لس‌آنجلس ایالت کالیفرنیای امریکا به سر می‌برد

 تنها خواهشی که دارم

ننگ برمن باد!

نفرین برمن باد!

اگر از شما چیزی بخواهم

تنها خواهشی که دارم اینست که به روسپیان سیاسی نیز

قرض ضد حامله گی بدهید

تا نسل بی شرفان افزونی نیابد

=======================

هاي ميهن...

آنکه شمشیر ستم بر سر ما آخته است

خود گمان کرده که برده ست، ولی باخته است

های میهن، بنگر پور تو در پهنة رزم

پیش سوفار ستم سینه سپر ساخته است

هر که پروردة دامان گهر پرور تست

زیر ایوان فلک غیر تو نشناخته است

دل گُردان تو و قامت بالندة شان

چه بر افروخته است و چه بر افراخته است

گرچه سر حلقه و سرهنگ کماندارانست

تیغ البرز به پیشت سپر انداخته است

کوه تو، وادی تو، درة تو، بیشة تو

در سراپای جهان ولوله انداخته است

روی او در صف مردان جهان گلگون باد!

هر که بگذشته ز خویش و به تو پرداخته است


* * * * * * * * * * * *
پاسخي از عزلت

يک چند درين باديه بوديم و گذشتيم

با داس هوس خار دروديم و گذشتيم

تا چشم اجل را دو سه دم خواب ربايد

افسانة بيهوده سروديم و گذشتيم

چون صاعقه در دفتر فرسودة هستي

نامي بنوشتيم و زدوديم و گذشتيم

اي سيل بر اين مشت خس و خار چه خندي

ماييم که راه تو گشوديم و گذشتيم

ديباچة اميد به فرجام نپيوست

يک سطر برين صفحه فزوديم و گذشتيم

خاموشي ما پاسخ آوازه گرانست

وانرا که سزا بود ستوديم و گذشتيم

* * * * * * * * * * * * * *

چنان مباد!

مباد بشکند ای رودها غرور شما

که اين صحيفه شد آغاز با سطور شما

شبان تيرة لب تشنه گان باديه را

شکوه صبحدمان ميدهد حضور شما

هزار دشت شقايق، هزار چشمة نوش

بشارتيست ز آينده های دور شما

چه شادمانه به کابوس مرگ میخنديد

دو روی سکه هستيست سوگ و سور شما

شکيب زخمی مرغابيان ساحل را

توان بال عقابان دهد عبور شما

مباد خسته شود دستهای جاری تان

مباد تنگ شود سينة صبور شما

مباد سايه ابليس سار وسوسه ها

شبی گذر کند از کوچة شعور شما

مباد تيره مردابيان تبيره زند

مباد بشکند ای رودها غرور شما

* * * * * * * * * * * *

از اين صحيفه...

مگو بسيج شبيخونيان به کام شب است

يگانه نام درين روزگار نام شب است

به زير سقف سيه خفته پاسدار، ولي

درفش روشن اشراقيان به بام شب است

بخوان صحيفة فرداي آفتابي را

حلول حادثه خواناترين پیام شب است

گمان مبر که هياهوي موج ميشنوي

به روي عرشة فردا صداي گام شب است

درخت، خاطرة نور را ز ياد نبرد

اگر چه سوخته از بيم انتقام شب است

گرش جزيرة تبعيدیان سزاوار است

غمين مباش که اين شوکران به جام شب است

قسم به خون شفق اي ستاره بردوشان

که خفته دشنة خورشيد در نيام شب است

* * * * * * * * * * * * * *

كوهسار غمين

دل از اميد، خم از مي، لب از ترانه تهيست

اميد تازه به سويم ميا که خانه تهيست

شبي ز روزن رؤيا مگر توان ديدن

که اين حصار ز غوغاي تازيانه تهيست

اگر درخت کهن مرد، زنده بادش ياد

هزار حيف که اين باغ از جوانه تهيست

تو در شبانه ترين روزها ندانستی

که جام زيستن از بادة بهانه تهيست

خروش العطش از رودخانه ها برخاست

ستيغ و صخره ز فرياد عاصيانه تهيست

زبان خشم و غرور از که ميتوان آموخت

که ((خوان هفتم تاريخ)) جاودانه تهيست

به سوگوارای سالار خاک و نيلو فر

غزل ز واژة زرّين عاشقانه تهيست

مگر عقاب دگر باره بر نميگردد

که کوهسار غمين است و آشيانه تهيست

* * * * * * * * * * *


شب شكستن فانوس...

شبی که قصة فانوس و باد میگفتند

چراغها همه گی زنده باد میگفتند!

به جای مرثیه، دستانگران بادیه ها

سبکسرانه غزلهای شاد میگفتند

منادیان که ز آسیاب سنگ ترسیدند

چرا چکامة فتح چکاد میگفتند؟

شناسنامة رویش به باد رفت آن روز

که آبها سخن از انجماد میگفتند

شب شکستن فانوس در تهاجم باد

چراغها همه گی زنده باد میگفتند!

* * * * * * * * * * * * * *

يكي ز شيشه فروشان...

تموز ما چه غريبانه و چه سرد گذشت

کبود جامه ازين تنگناي درد گذشت

نسيم آنسوي ديوار نيز زخمي بود

چو از قبيلة اشباح خوابگرد گذشت

ز دوستان گرانجان کجا برم شکوه

کنون که خصم سبکمايه هر چه کرد گذشت

دلم نه بندة افلاک شد نه بردة خاک

ز آبنوس رميد و ز لاژورد گذشت

بگو که کيد شغادان به چاهسارش کُشت

مگو که واي ببين رستم از نبرد گذشت

درين غروب، غريبانه دل هواي تو کرد

حريق لاله ز رگهاي برگ زرد گذشت

چو دل به دست ز کويت گذر کنم گويي

يکي ز شيشه فروشان دوره گرد گذشت

قسم به غربت واصف که در جهان شما

يگانه آمد و تنها نشست و فرد گذشت

* * * * * * * * * * * * * * * *

يادگار آينه

دگر نه چشم به راه بهار آينه ام

که سنگ خورده ترين يادگار آينه ام

مرا کتيبه خوانای روزگار مخوان

خطوط مبهم لوح مزار آينه ام

شناسنامة جغرافيای هول کجاست؟

که آشکار شود کز ديار آينه ام

سترد، هر که رخ آراست، نقش نام مرا

درين حريم تو گويی غبار آينه ام

به بخت خويشتن ای جنگل عقيم ببال

که آذرخش نيم من شرار آينه ام

چه سالها که سفالينه زيستم افسوس

به اين گمان غلط کرتبار آينه ام

* * * * * * * * * * * * * * *

اشراق شكسته

خورشيد گرفت دشت و دره را

اندُه نه سزاست جز شب پره را

ای غالبه بوی برخيز و بشوی

در چشمة نور اين پنجره را

صبحست هلا، مژگان بگشا

آزاد گذار آهو بره را

ای طرفه حريف، سرما زده ايم

نه پيشترک آن مجمره را

نی مجمره يی از آهن و روی

آن مجمرة لعل سره را

کز لشکر غم درهم شکنيم

هم ميمنه را هم ميسره را

خوانيم غزل از راز ازل

خونين نکنند گر حنجره را

□□□

رؤيای سپيد، آفاق بنفش

زنگار گرفت سيم سره را

از کاخ اميد ماندند به جا

نی لاد و نهاد نی کنگره را

دل مرده و من در پويه هنوز

پوينده نديد کس مقبره را

آغاز همان، فرجام همان

پيموده بگير اين دايره را

* * * * * * * * * * * * * *

از زبان آبگينه

چها که بر سر اين تکدرخت پير گذشت

وليک جنگل انبوه را ز ياد نبرد

به فتحنامة خورشيد کاغذين خنديد

چراغ گوشة اندوه را ز ياد نبرد

نشست عمري در استواي برگ و تگرک

شکيب صخرة نستوه را ز ياد نبرد

به استواري آن سنگ آفرين بادا

که آبگينه شد و کوه را ز ياد نبرد


* * * * * * * * * * * * *

اين جام شوكران

ای انگبین فروش دروغین ترا سزاست

این جام شوکران که به لب میکنیم ما

ای فصل سرخ ساعقه خاکسترت کجاست؟

یاد از تبار و نسل و نسب میکنم ما

ای همنفس زبان نگه دلنشین تراست

کز هر نفس چو آینه تب میکنیم ما

یک قطره زنده گانی و صد جویبار رنج

این کار یاوه از چه سبب میکنیم ما

بر دوش، نعش زخمی خورشید شامگاه

دیگر سفر به وادی شب میکنیم ما

* * * * * * * * * * * * *

ايا سه شاخه گل

دلم به سوی شما شادمانه مینگرد

درخت پیر به سوی جوانه مینگرد

به کاخ شه چی کند دردنوش خانه به دوش

چی بی نیاز برین آستانه مینگرد

چو سالخورده که بر جنگ کودکان نگرد

زمین به وحشت اهل زمانه مینگرد

به بینوایی مرغ قفس دلم بگداخت

کجا عقاب به این آب و دانه مینگرد

دلم به یاد شهیدی که گُرد گُردان بود

به نقش رستم و زال فسانه مینگرد

به چشم کودک او بین که در هوای پدر

به چارسوی در و بام خانه مینگرد

چه دردمند و غمینم ایا سه شاخة گل

ولیک دل به شما شادمانه مینگرد

* * * * * * * * * * * * * *


گنج بادآورد

های فقر آلوده گان آن گنج باد آورد کو؟

آن یل گردن فراز پهنة ناورد کو؟

سرخرو، نی سرخ جامه، سبز چون روح بهار

آن که پیش دشمنان رنگش ندیدم زرد کو؟

با زبان بیزبانی داستانپرداز بود

آن نگاهان نجیب، آن چشم غمپرورد کو؟

ای کدامین دست ناپیدا ز پا افگندیش

کو چنان درد آشنای دیگر ای بی درد کو؟

آن که شبهای سترون را به خاکستر نشاند

آن که پیغام بلوغ عشق می آورد کو؟

دفتر سرخ شهادت را دلارا شاه بیت

آن به سوز سینه در دیوان هستی فرد کو؟

* * * * * * * * * * * * *


نوحه...

چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد

سرود فجر ز گلدسته ها شنوده نشد

چه بذرها که فشاندیم در کویر خیال

یکی جوانه نبست و یکی دروده نشد

سخن مدیحة کبر تبر به دستان گشت

شکیب تلخ سپیدارها ستوده نشد

ز بهر خصم فراهم شد ار فلاخن کین

به جز به ناصیة دوست آزموده نشد

دل از گزافة امروزیان به هرزه گداخت

ولی حماسة فرادییان سروده نشد

* * * * * * * * * * * * * * * *


جهنم است، جهنم

جهنم است، جهنم نه نیمروزانست

گلوی کوچه چو دلهای کینه توزانست

به هر کرانه که بینی کفن فروشانند

که گفته است که این شهر جامه دوزانست؟

لباس زال، سزاوار پیکرش بادا !

کنون که رستم ما نيز از عجوزانست

سلام باد ز ما کاشفان آتش را

که روز اول جشن کتاب سوزانست !

* * * * * * * * * * * * * * *


به روز بدرقۀ لحظه ها...

بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم

ستیغ و صخرة درواز را به گریه نشینیم

لباس سوگ بپوشیم چون بنفشه درین باغ

نهالهای سر افراز را به گریه نشینیم

سکوت سرد سر انجام را مدیحه مبادا

سرود سبز سر آغاز را به گریه نشینیم

گروه چلچله ها جز گریز چاره چه دارد

عقابهای فلکتاز را به گریه نشینیم

به روز بدرقة لحظه های سرخ شهادت

یلان حادثه پرداز را به گریه نشینیم

ایا پرنده ازین بالهای بسته چه خواهی

بیا حماسة پرواز را به گریه نشینیم

درین ضیافت خونین چو برنخاست صدایی

شکستِ شیشة آواز را به گریه نشینیم

* * * * * * * * * * * * *

با سوگواران...

ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد

چریک نور ز مرز افق عبور نکرد

دگر نداشت توان ستیز مرغ اسیر

مگو به پنجره ها حمله از غرور نکرد

دلم جزیرة متروک آرزوها شد

مسافری گذر از آن دیار دور نکرد

روایتیست ز سنگ صبور در گیتی

کسی حکایت ازین شیشة صبور نکرد

تنور سرکش سوگ جوانه هاست دلم

که نسل هیمه چرا شکوه از تنور نکرد

شهید من چه کنم دشنة یتیم ترا

دگر کسی گذر از کوچه باغ نور نکرد

منم سیاه ترین سطر دفتر هستی

خوشا کسی که چنین سطر را مرور نکرد

ویژگیهای لازم برای یک رهبر و مدیر موفق

ویژگیهای لازم برای یک رهبر و مدیر موفق

ممکن است در زندگی با افراد زیادی روبه رو شوید که فکر می کنند توانایی و مهارت رهبر شدن را دارند، اما معدود افرادی را می بینید که واقعاً از آن مهارت ها بهره مند باشند. رهبری قابل یادگیری است، اما خیلی از ما آن را دست کم گرفته و فکر میکنیم که با خصوصیات و مهارت های مدیریت و رهبری زاده شده ایم. و از اینرو این مرحله ی مهم پیشرفت نادیده انگاشته می شود.

خیلی از مردم هم پیرو افکار رسانه ها هستند و تصور میکنند که رهبران، قهرمانانی هستند که باید جان همه را نجات دهند؛ آنها این واقعیت را نادیده می گیرند که رهبران نیز موجوداتی فناپذیر هستند که همان اشتباهاتی که همه ی ما ممکن است مرتکب شویم را انجام می دهند.

اما یک چیز هست که درمورد رهبران کاملاً متفاوت است: آنها می توانند به عقب برگردند. رهبران واقعی، بعد از شکست هنوز قادرند ما را متقاعد کنند که بار دیگر از آنها پیروی کرده و آن راه را طی کنیم.

اما سؤال مهم این است: چه خصوصیاتی این افراد را از بقیه جدا میکند و چگونه میتوانیم این ویژگی ها و خصوصیات را در خود ایجاد کنیم؟


الهام

یک رهبر بیش از یک فرد است؛ او در راس گروه است. این اوست که به نظر می رسد همیشه می داند چه باید بکند و همه برای مشاوره و راهنمایی سراغ او می روند.

او نه تنها دیدگاه خوبی دارد، بلکه می داند چطور باید با دیگران ارتباط برقرار کند. یک رهبر خوب باید بتواند پیامش را با منطق به دیگران برساند. نتیجه این است که همه معمولاً تحت تاثیر روشنی دیدگاه او و راسخ بودن اعتقادش قرار می گیرند و خیلی زود از او پیروی خواهند کرد.

با اینکه مردم معمولاً از توانایی های رهبر در شگفت هستند، اما منبع اصلی و واقعی الهام او از دو تمرینی ناشی می شود که همه می توانند انجام دهند: برنامه ریزی و هدفمندی. رهبر کسی است که تعیین می کند چه اهدافی اهمیت بیشتری دارد و برایی رسیدن به  آن اهداف طرح ریزی و برنامه ریزی می کند. او همان کسی است که برای هر مشکلی، راه حلی در آستین دارد، چون او قبل از اینکه حتی شما کارتان را شروع کنید، آن مسائل را به دقت بررسی کرده است.


اعتماد به نفس

رهبران واقعی از خودشان کاملاً مطمئنند. آنها احساس می کنند که ظرفیت و توانایی آن را دارند که از حد متوسط بالاتر روند و باعث تحقق پذیرفتن کارها شوند.

معمولاً این اعتماد از این واقعیت ریشه می گیرد که آنها افرادی بسیار بامهارت هستند و می دانند برای تحقق پذیرفتن امور چه باید بکنند. از طرف دیگر، برخی رهبران موفق خودشان خیلی بامهارت و کاردان نیستند اما می توانند اینگونه افراد را تشخیص دهند.


ثبات قدم

یک رهبر قدرتمند باید روی حرف و فکر خود ثبات و پایداری نشان دهد و زود تحت تاثیر نظرات و دیدگاه های مختلف قرار نگیرد. اما، این را نباید با کله شقی و لجاجت اشتباه گرفت که اشتباهی مهلک است. درعوض، یک رهبر موفق باید بتواند تصمیماتی منطقی و عقلانی و عاری از تعصب بگیرد.


میل به ریسک کردن

خیلی از افراد ریسک نمی کنند چون از شکست می ترسند. اما اگر شما یک رهبر موفق هستید باید از خود بپرسید: آیا این کار ارزش ریسک کردن دارد؟

یک رهبر واقعی اگر تشخیص داده است که فواید آن کار بیشتر از خطرات احتمالی آن است، باید بتواند سایرین را هم هدایت کند. اما در این صورت هم باز خیلی از ما جرات و جسارت خطر کردن را نداریم، اما همیشه افرادی که همیشه بیشترین ریسک را می کنند، از امن ترین موقعیت برخوردارند.

اگر خطر را بررسی کرده اید و تشخیص داده اید که ارزش ریسک کردن دارد، باید بتوانید بر این مانع ذهنی غلبه کنید. اگر اینکار برایتان دشوار است، طرحریزی کنید. هرچه آمادگیتان بیشتر باشد، موقعیت هم برایتان کم خطرتر خواهد بود.


سماجت و پیگیری

رهبران بدون جنگ و جدال تسلیم نمی شوند. همیشه همه چیز آسان به دست نمی آید، و رهبران باید آنقدر تلاش کنند تا بالاخره موفق شوند. اما همچنین باید هوشیار باشند که برای جنگی که معلوم است عاقبت آن شکست است تلاش نکنند، در این مورد باید از تقشه دوم استفاده کنند.


قطعیت و یقین

شما به عنوان یک رهبر باید بتوانید تصمیمات دشواری را که دیگران از گرفتن آن ترس دارند را با قطعیت بگیرید. رهبرانی که خیلی نرم و ملایم باشند معمولاً قادر به اتمام کارها نخواهند بود و اغلب مورد سوء استفاده قرار می گیرند. باید بتوانید در مواقعی که کارتان ایجاب می کند حتی بی رحم هم باشید و همچنین بر تصمیماتتان استوار باشید.


چند بعدی بودن

رهبران معمولاً با همه ی جنبه های کارشان آشنا هستند و می دانند هر کاری چطور انجام می گیرد. این دیدگاه وسیع، اگر با باریکبینی و توجه به جزئیات همراه شود، آنان را قادر می سازد تا مسائل را بهتر و سریعتر از دیگران تشخیص دهند.

میل به فداکاری

آیا حاضرید برای انجام شدن کار همه چیزتان را بگذارید؟ رهبر شدن موقعیتی سخت است، چون نیاز به مواجهه و کنترل بسیار زیاد با دیگران دارد. و این ممکن است زندگی خصوصی شما را هم درگیر کند. باید ببینید می توانید این فداکاری را انجام دهید یا نه!


قابلیت سازگاری

استراتژی ها و راهکارهایی که امروز جواب می دهند، ممکن است فردا به درد نخورند، و یک رهبر باید خیلی سریع این مسئله را تشخیص دهد. همانطور که شرکت باید خود را وفق دهد، مدیر و رهبر هم باید بتواند. او باید بطور مداوم مهارت های تازه بیاموزد و رویکردهای تازه ای را امتحان کند.

رهبر نباید حتی لحظه ای هدف خود یا هدف زیردستان خود را فراموش کند. اگر اینکار را بکند، منسوخ و قدیمی خواهد بود و دیگران را هم با خودش پایین خواهد کشید. از اینرو مهم است که رهبر بتواند خود را با تغییرات هماهنگ کند و دیگران نیز به آن سو هدایت کند.


رهبر شدن....

رهبر شدن نیازمند زمان و تلاش بسیار است، اما تقریباً برای همه ممکن است. از خودتان بپرسید که چرا دیگران باید به حرف شما گوش دهند و آنقدر تلاش کنید تا کسی شوید که احترام آنها را جلب کند.

ماه جبين و نازنين را در نیمه راه کشتند. زن دختر مرگ عشق افغانستان× عکس

ماه جبين و نازنين را در نیمه راه کشتند

 

http://files.afghanpaper.com/pics/201011/201011061102192880.jpg

"بايد به جامعه آگاهي داده شود که دختران حق دارند تا سن هجده سالگي را، مثلا، در خانه پدر شان باشند و حداقل تحصيلات ابتدايي داشته باشند." 

ماه جبين سبحان زاده هنگامي که اين سخنان را بر زبان مي آورد، معتقد بود که مي تواند در زندگي زنان محروم جامعه اش تغيير وارد  نمايد. اما او نمي دانست که اين فرصت را از او مي گيرند. او شايد نمي دانست که تلاش هايش براي آگاهي دهي به قيمت جانش ختم مي شود. او و همکارش نمی دانستند که به مقصد نرسیده، در نیمه راه حیات شان را از آن ها می گیرند.

ماه جبين سبحان زاده رياست موسسه محجوبه هروي را به عهده داشت که در بخش آگاهي دهي خصوصا براي زنان کار مي کرد. او براي فراهم کردن زمينه کار و آموزش هاي مسلکي براي زنان تلاش مي کرد.

ماجبين و همکارش نازنين حدود بيست روز قبل سميناري را براي آگاهي دهي در مورد تساوي جنسيتي در هلمند راه اندازي کرده بودند. آن ها از يک ماه به اين سو در ولايت هلمند مصروف فعاليت با خانم هاي بيوه و بي سرپرست بودند.

شام روز يک شنبه از تيلفون ماه جبين به برادرش حفيظ الله زنگ آمد. اما خلاف انتظار حفيظ الله، فرد پشت خط ماه جبين نبود بلکه از مرگ ماه جبين خبر مي داد. او به برادر ماه جبين گفته بود که از ولسوالي گرمسير صحبت مي کند و جسد دو زن را در منطقه تانگانو گودر ديده است که به ضرب گلوله کشته شده اند.

http://files.afghanpaper.com/pics/201011/201011061102193977.jpg

:  زنان افغان با انواع مشکلات و تهدیدات رو به رو هستند 

اين دو فرد کشته شده ماه جبين و همکارش نازنين بودند. آن ها مي خواستند به ولسوالي گرمسير ولايت هلمند بروند. آن جا کورس خياطي براي زنان بي سرپست و بيوه ايجاد کرده بودند. اما هر دو خانم به مقصد نرسيدند و در ميان راه آن ها را کشتند.

مقام هاي محلي هلمند کشته شدن رييس و کارمند موسسه محجوبه هروي را در هلمند تاييد مي کنند. داوود احمدي، سخنگوي والي هلمند مي گويد که جسدهاي هر دو خانم در ولسوالي ناوه پيدا شده اند اما علت قتل آن ها تا حال معلوم نيست. 

http://files.afghanpaper.com/pics/201011/201011041410584878.jpg

پليس هلمند مي گويد جنگجويان طالبان اين دو زن را که همراه با يک راننده به سوي ولسوالي گرمسير در حرکت بودند از موتر پايين کردند. پليس هلمند مي گويد که راننده را بازداشت کرده و تحقيقات از او جريان دارد.

خانواده ماه جبين سبحان زاده و نازنين از تهديدهايي که عليه زنان وجود دارد بي خبر نبودند. برادر ماه جبين مي گويد به آن ها گفته بود که از شهر بيرون نروند و ماه جبين وعده داده بود که از شهر بيرون نمي رود.

موسسه محجوبه هروي  حدودا صد زن را در بخش صنعت ابريشم در ولسوالي گرمسير هلمند آموزش داده است. اين موسسه همچنان 16 سمينار و 3 کنفرانس را براي بهبود وضعيت زندگي زنان در ولايت ناامن هلمند داير نموده است.

http://files.afghanpaper.com/pics/201011/201011041410584433.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201011/201011041410583786.jpg

 

 

درختی که میوه اش به شکل اندام یک دختر لخت است xx عکس+  اخرین نصیحت گاندی

درختی که میوه اش به شکل اندام یک دختر است !
«nareepol» اسم درختی عجیبه که در تایلند قرار داره! کلمه naree یهنی دختر یا زن و کلمه pol یعنی گیاه یا درخت....این درخت به خاطر اینکه ثمره اش کاملا به اندام زنان شبیه است مورد توجه اکثر گردشگران تایلندی قرار گرفته! و به اسم«درخت دختران» نام گرفته. اهالی روستایی که این درخت در اون قرار گرفته این میوه رو عجیب نمیدونن و معتقدند که دلیل شکل این میوه برمیگرده به قصه ای که بینشون متداوله از دختری که در نقطه ای که درخت رشد کرده مظلومانه به قتل رسیده. و بعدها بیگناهی دختر ثابت شده. و معتقدن که درخت به بیگناهی اون دختر شهادت داده........... میتونید این درخت رو در یکی از روستاهای تایلند در بخش «petchaboon» که حدود ۵۰۰ متر از بانکوک فاصله داره ببینید. و همچنین صدور این درخت و میوه اش به خارج از تایلند ممنوعه!

درختی که میوه اش به شکل اندام یک دختر است !

درختی که میوه اش به شکل اندام یک دختر است !

درختی که میوه اش به شکل اندام یک دختر است !


 

وصیت گاندی به نوه‌اش چند روز پیش از مرگ!

از نظر «گاندی» هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند، عبارتند از:
1) ثروت، بدون زحمت
2) لذت، بدون وجدان
3) دانش، بدون شخصیت
4) تجارت، بدون اخلاق
5) علم، بدون انسانیت
6) عبادت، بدون ایثار
7) سیاست، بدون شرافت
این هفت مورد را «گاندی» تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.

مخالفت طالبان با زنان در افغانستان

روزی نیست که کسی با مرمی، بمب، و یا مین های طالبان و شرکای تروریست چند ملیتی شان در سرتا سر افغانستان کشته نشود. اگر انفجار بمب را در یکی از مساجد ، در حالیکه مسلمانان در حال ادای نماز جمعه بودند بیاد بیآوریم، چندین نفر کشته و زخمی شدند که در بین آنان کودکان و زنان و افراد مسن نیز بودند.

http://files.afghanpaper.com/pics/201010/201010231232434991.jpg 


http://files.afghanpaper.com/pics/201010/201010201332104047.jpg

همچنین مردمی که در مراسم تشیع جناره و فاتحه آنان اشتراک کرده بودند، مورد حمله قرار گرفته و کشته شدند.
تا به حال بیش از صد مدرسه توسط بی رحمترین دشمنان صلح یعنی طالبان به آنش کشیده شده و یا با بمب منفجر شده اند.
درد از دست دادن مکتب را با صحبت با کسانی که مکاتب خود را از دست داده اند، جایی که آنان تحصیل کرده و علم فرا گرفته اند، میشود فهمید.
همان قسمیکه از ګفته های بصیره جان به خبرگزاری پژواک ، یک متعلم صنف چهار که مکتب او شب گذشته در لوگر طعمه حریق شد، میشود فهمید که او از ویران شدن مکتب اش بسیار غمگین شده بود. بصیره اضافه کرد " مابا وجود آنهم به درس و تعلیم خود دادمه خواهیم داد، اگر معلین ما بخواهند ما درفضای آزاد به درس و تعلیم خود ادامه خواهیم داد." واقعأ بصیره جان چه یک انسان با جرأتی است . با وجود تمام تهدیدات و خطر که از طرف طالبان نسبت به مکتب اش وجود داشت و بلاخره طالبان آنرا با تمام بی شرمی نابود کردند، او هنوزهم بهرصورت که شده، مشتاق ادامه تحصیلات خود است.

سخنگویان طالبان همیشه اولین کسانی بوده اند که بقیه را متهم به سوزاندن کتب مقدس کرده اند.
اجازه بدهید به خاطر آنان بیآورم که یکی از مضامین که از طرف وزارت معارف افغانسان برای یک ساعت روزانه در مکاتب تدریس می شود ، قرآن شریف است. به اساس راپور پژواک نیوز، در اثر این انفجار، اسناد رسمی و کتب درسی، منجمله قرآن مجید، در آتش سوختند:

http://files.afghanpaper.com/pics/201010/201010211318061040.jpg
http://www.pajhwok.com/en/2010/10/21/girls-school-blown-logar
مکتب اناث ولایت لوگر در سال 1993 نوزده اطاق درسی و 1372 شاگرد داشت. طالبان با این حمله خود به این مکتب از تربیت 1372 معلم ، داکتر، انجنیرو دیگر روشنفکران در رشته های دیګر در آینده، جلوگیری کردند.
من ازشما دعوت به تماشای این ویدئو که طالبان را در حال سوزاندن یک مکتب ای در ولایت هلمند نشان میدهد، جلب میکنم.
http://www.cbsnews.com/video/watch/?id=1361834n&tag=related;photovideo

در حالیکه دولت افغانستان و جامعه جهانی به تعهدات خود نسبت به فراهم کردن آینده ای بهتر برای افغانستان ادامه میدهند، هرچه بیشتر به اهمیت معارف در برقراری صلح و ساختن آینده ای بهتر، پی میبرند.
امروز یک مکتب اناث در کابل افتتاح شد. مقامات وزارت معارف و دیگر مقامات دولتی و غیر دولتی در این مجلس شرکت کرده و با این کار دولت افغانستان دوباره بر تعهد خود نسبت به آینده تعلیم و تربیه تاکید کرد.
http://larawbar.com/detail.php?id=22239&date=2010-10-21&author=
با وجود موانع مانند طالبان و القاعده که برسد راه ما قرار دارند، افغانستان در امور تعلیم و تربیه پیشرفتهای شایانی کرده است:

http://files.afghanpaper.com/pics/201010/201010211318063641.jpg
حدود 7 ملیون کودک در حال تحصیل در مکاتب هستند که 37 فی صد آن یعنی (2.5 ملیون) آنان دختر هستند.
زیادتراز 4500 مکتب با کمک مستقیم مردم محلی برای ایجاد امن وشرایط بهتر درس و تعلیم ساخته شده اند.
تعداد معلمین با 8 برابر شدن به 170000 افزایش یافت که 30 فی صد آنان زن هستند.

طالبان و همبستگان تروریست آنان از بی سوادی بعنوان قدرتمندترین سلاح استفاده میکنند. بطوریکه آنها در دوران حکومت خود دروازه های مکاتب اناث را بسته و دسترسی به تحصیل را به بیشتر مردم در تمامی کشور محدود کردند. آنها تحمل دیدن رفتن اطفال را به مکاتب ندارند. برای آنها، مکتب رفتن هر طفل به معنای کم شدن اطفالیست که آنها درآینده جذب خود کرده میتوانند.

با تمام بی شرمی، طالبان به کشتن افراد بی گناهی مانند شاګردان، معلمین، داکتران، و رهبران قومی و مذهبی افتخار کرده و فورا مسوولیت آن را بر عهده میگیرند.
اینگونه اعمال طالبان این سوال را به ذهن میآورد که آیا واقعا انسانیکه یک کمی وجدان داشته باشد، میتواند به چنین اعمال زشتی افتخار نماید.؟ http://files.afghanpaper.com/pics/201010/201010231207431473.jpg